شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

پناهجو

از سرگذشتش که می‌گفت اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت در کشورش جنگ بود، آوارگی و مرگ بود. می‌گفت با پای پیاده راهی بیابان شده و اینکه مزدورانِ لب مرز با مبلغی ناچیز به گروه‌های جنایتکار تحویلش دادند. ابراهیم تعریف می‌کرد و من در تمام آن لحظات، پسرک دوازده‌ساله‌ای را تصور می‌کردم که چگونه به اتاقکی کثیف و دم‌کرده پرتش کردند، کتکش زدند و تحقیرش کردند. پسرک مو فرفری سیه چرده‌ای را می‌دیدم که هنگام فرار، پای چپش تیر می‌خورد و لنگان لنگان راهش را ادامه می‌دهد. ابراهیم در گوشم زمزمه می‌کند و من بر تکه کاغذی می‌نویسم. می‌نویسم که در میانه‌ی مدیترانه قایقشان چپ کرد و پس از ساعت‌ها دست و پا زدن میان مرگ و زندگی، گارد ساحلی نجاتشان داد. می‌نویسم چگونه به ساحل رسید و به اردوگاه پناهجویان رفت. می‌نویسم ابراهیم پسرکی بود که در اردوگاه بزرگ شد، ازدواج کرد، نویسنده شد؛ و اکنون سرگذشت مهاجرتش را با چشمانی خیس زمزمه می‌کند و بر تکه کاغذی می‌نویسد، با پایی که لنگ می‌زند و دستانی که بوی خون و دریا می‌دهند.

.

.

.

«پناهجو»

حسن علیزاده

عکس از Muhiyadin Dubat؛ برداشت شده از www.unhcr.org

  • ۳ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    عزرائیل

     

    «میگن اونی که داره غرق می‌شه باورش نمی‌شه که داره غرق می‌شه. شروع می‌کنه دست و پا زدن؛ اون‌قدر که خیلی زود خسته می‌شه. آروم آروم میره پایین؛ ولی ته دلش هنوز منتظر دستیه که از بالا بیادو کمکش کنه؛ بکشدش بالا، تا نفس بکشه، تا دوباره زندگی کنه ...»

    !این‌ها را با خوشحالی وقتی می‌گفت که دست خیسش در دست عزرائیل بود

    .

    .

    .

    «عزرائیل»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه هنری

    Andrew Burman, British, b.1966

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • سه شنبه ۲ بهمن ۹۷

    آرزو

    «شغلی پر درآمد و عالی که با شرایط روحی و روانی من هماهنگ باشد، یک ماشین عالی برند BMW 2018 مشکی متالیک، حساب بانکی پُرپول ...»

    این‌ها بخشی از آرزوهایی بود که یک سارق در دفترچه‌ی یادداشت‌هایش نوشته بود!

    .

    .

    .

    «آرزو»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه‌ی 

    Aline Smithson

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    بی‌خیالی

    :در مقدمه‌اش نوشته بود

    «این داستانْ دروغ است؛ اگر باور نداری کتاب را ببند و سرجایش بگذار»

    .پسرک باور نداشت، کتاب را بست و سرجایش در قفسه‌ی کتابخانه گذاشت و دیگر هم سراغش نرفت

    .

    .

    .

    «بی‌خیالی»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه‌ی

    Arno Rafael  Minkkinen, Finnish American 1945

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    ناگازاکی

    زمین بازی بیرون شهر در یک روز نه‌چندان گرم تابستان. مردی حدوداً سی ساله با کلاه، کت کتان و ساعت مچی که احتمالاً ۱۱ را نشان می‌دهد، با نگاهی بی‌روح در چشمانش، کودکی را بر روی تاب هل می‌دهد. کمی آن سوتر دوقلوهایی به دنبال یکدیگر می‌دوند. مادرشان با سبدی در دست کناری ایستاده و چشمان بی‌قرارش را به دوردست‌ها دوخته؛

    آن‌جا که دود سفید قارچی شکل عظیمی، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

    پنج شنبه نهم اوت 1945

    .

    .

    .

    «ناگازاکی»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در ۲۸ دی 1397

    عکس برداشت شده از سایت artnet.com

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • شنبه ۲۹ دی ۹۷

    میعاد در سپیده‌دم


    دوستی بهم می‌گفت: «بیشتر کتاب‌هایی که خریده می‌شن تا مدت‌ها در قفسه‌ی کتابخونه‌ها جا خوش می‌کنن تا اینکه دستی برسه و برشون داره واسه خوندنچندی پیش کتابخانه‌ام را می‌خواستم تروتمیز کنم که متوجه کتابی شدم به قلم رومن گاری. تازه یادم افتاد که چند سال پیش نقدی از این کتاب خوانده و خوشم آمده بود، بنابراین خریده بودمش، ولی تا مدت‌ها حتی یادی ازش نکرده بودم. معمولاً زندگی‌نامه‌ها موضوعاتی لذت‌بخش برای خواندن‌ هستند ولی چیزی که این کتاب را جذاب‌تر از سایر کتاب‌های زندگی‌نامه‌ای می‌کند حس رهایی خاصی است که در بندبند کتاب به خواننده منتقل می‌شود. رومن گاری به هیچ عنوان در بند این نبوده که ترتیب زمانی زندگی خودش را برای نوشتن رعایت کند. درواقع وقتی تا حدود یک سوم کتاب را می‌خوانید، متوجه می‌شوید که زندگی‌نامه رومن گاری از مجموعه‌ای داستان کوتاه تشکیل شده که آغازی دارد و پایانی؛ البته گاه این آغاز به بخش یا بخش‌های پیش از خود هم ناخنکی می‌زند؛ ولی همچنان ماهیت مستقل خودش را حفظ می‌کند.

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۲۸ آذر ۹۷

    عشق و سیاست

    هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست

    که من به زندگی نشستم! (شاملو)

    ...

    داستان‌های بسیاری به زبان فارسی و دیگر زبان‌ها به موضوع عشق در پس‌زمینه‌ای از وقایع اجتماعی و سیاسی پرداخته‌اند، از آنا کارنینای تولستوی گرفته تا تهران مخوف مشفق کاظمی و یا بربادرفته مارگارت میچل. در تمامی این داستان‌ها با پی‌رنگی از روابط درونی انسان‌ها با محوریت یک زن و یک مرد در مواجهه با حوادث آن برهه‌ی خاص از جامعه روبه‌روییم. برای نقد این نوع داستان‌ها با توجه به نوع نگاه منتقد، بخشی از روایت داستانی پررنگ‌تر می‌شود، ازجمله بُعد سیاسی و جامعه‌شناسانه قضیه، بُعد عاشقانه و یا کشاکش این دو؛ بااین‌حال آنچه کتابِ دکتر نون، زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد از دیگر داستان‌های این رده متمایز می‌کند، فن روایتی خاصی است که شهرام رحیمیان هوشیارانه برای روایت خود برگزیده است.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

    تنهایی

    تلویزیون همیشه در خانه‌اش روشن است؛ ولی بیشتر اوقات میلی به تماشایش ندارد. همین‌که برنامه‌ی جالبی شروع می‌شود با هیجان می‌گوید: «فریده اینو ببین»

    سر می‌چرخاند. کسی نیست. لبخند همسرش در قاب عکس کنار کاناپه تنهاترش می‌کند.

    .

    .

    .

    «تنهایی»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 12 مهر 1397

    تصویر elisabeth allan از مجموعه هنری bull clarence sinclair 1934 

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

    زیباکلام اینجا، زیباکلام اونجا، زیباکلام همه‌جا!

    پیش از هر چیز و برای مبرا کردن نوشته از هرگونه شائبه‌ای، می‌بایست خاطرنشان کنم که بله درست حدس زدید. عنوان این جستار یادآور شخصیت کارتونی مشهور و البته دوست‌داشتنی چند دهه پیش به نام «زبل خان» است. اگر در ذهنتان این جمله یعنی زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه‌جا تداعی شده، مشکلی ندارم، شاید چون در ذهن من هم همین‌طور بوده. زبل خان یک شکارچی همیشه شکست‌خورده بود که در پیش‌بینی رفتار شکارهایش اشتباه می‌کرد، بااین‌وجود چیزی که زبل خان را زنده نگه می‌داشت و پیش می‌برد روحیه ریسک‌پذیر و اعتمادبه‌نفسش بود. خودشیفته هم بود؟ بله مسلماً دوستانی که با این شخصیت فرهیخته کارتونی زمان نه‌چندان دورمان آشنا هستند نیک می‌دانند که شخصیت‌پردازی زبل خان بر پایه صحبت‌های خودستایانه‌اش شکل گرفته بود.

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    رهایی از بند گوشی!

    چند وقتی بود که حس می‌کردم نه‌تنها بیش‌ازاندازه از اپلیکیشن های جورواجور گوشی‌ام استفاده می‌کنم، بلکه این روند بازده درخوری هم برایم نداشته جز داغ شدن گوشی و البته وارد شدن استرس بی‌جا به خودم! بنابراین در این نوشتار سعی می‌کنم تا به شکلی خلاصه و با توجه به تجربه‌ی شخصی، راه‌هایی آسان و البته کاربردی به جهت استفاده‌ی بهینه از اینترنت و تلفن همراه (موبایل) ارائه کنم.

    نکته‌ای که می‌بایست در همین ابتدا خاطرنشان سازم این است که آگاهی به معنای مطلع شدن از ریز تمام وقایع نیست. بگذارید مثالی عرض کنم؛ مذاکرات مربوط به توافق هسته‌ای (برجام) را همه‌تان به یاد دارید، انبوهی از خبرهای ریزودرشت از کانال‌های تلویزیون داخلی و خارجی گرفته تا روزنامه، سایت و اپ‌های خبری، کانال‌های تلگرامی، فیس‌بوک، توییتر و اینستاگرام به رویمان سرازیر می‌شد. خب این توافقنامه به امضای طرفین رسید و از نوع لباس پوشیدن‌های کاترین اشتون و موگرینی گرفته تا شکستگی پای جان کری، همه و همه را می‌دانستیم و اکثریت جامعه هم سرمست از رسیدن به توافق؛ ولی چه کسی می‌توانست سیر وقایع بعدی را تحلیل کند؟

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۳ شهریور ۹۷