شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

عشق و سیاست

هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست

که من به زندگی نشستم! (شاملو)

...

داستان‌های بسیاری به زبان فارسی و دیگر زبان‌ها به موضوع عشق در پس‌زمینه‌ای از وقایع اجتماعی و سیاسی پرداخته‌اند، از آنا کارنینای تولستوی گرفته تا تهران مخوف مشفق کاظمی و یا بربادرفته مارگارت میچل. در تمامی این داستان‌ها با پی‌رنگی از روابط درونی انسان‌ها با محوریت یک زن و یک مرد در مواجهه با حوادث آن برهه‌ی خاص از جامعه روبه‌روییم. برای نقد این نوع داستان‌ها با توجه به نوع نگاه منتقد، بخشی از روایت داستانی پررنگ‌تر می‌شود، ازجمله بُعد سیاسی و جامعه‌شناسانه قضیه، بُعد عاشقانه و یا کشاکش این دو؛ بااین‌حال آنچه کتابِ دکتر نون، زنش را بیشتر از مصدق دوست دارد از دیگر داستان‌های این رده متمایز می‌کند، فن روایتی خاصی است که شهرام رحیمیان هوشیارانه برای روایت خود برگزیده است.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۱۶ آبان ۹۷

    تنهایی

    تلویزیون همیشه در خانه‌اش روشن است؛ ولی بیشتر اوقات میلی به تماشایش ندارد. همین‌که برنامه‌ی جالبی شروع می‌شود با هیجان می‌گوید: «فریده اینو ببین»

    سر می‌چرخاند. کسی نیست. لبخند همسرش در قاب عکس کنار کاناپه تنهاترش می‌کند.

    .

    .

    .

    «تنهایی»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 12 مهر 1397

    تصویر elisabeth allan از مجموعه هنری bull clarence sinclair 1934 

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

    زیباکلام اینجا، زیباکلام اونجا، زیباکلام همه‌جا!

    پیش از هر چیز و برای مبرا کردن نوشته از هرگونه شائبه‌ای، می‌بایست خاطرنشان کنم که بله درست حدس زدید. عنوان این جستار یادآور شخصیت کارتونی مشهور و البته دوست‌داشتنی چند دهه پیش به نام «زبل خان» است. اگر در ذهنتان این جمله یعنی زبل خان اینجا، زبل خان اونجا، زبل خان همه‌جا تداعی شده، مشکلی ندارم، شاید چون در ذهن من هم همین‌طور بوده. زبل خان یک شکارچی همیشه شکست‌خورده بود که در پیش‌بینی رفتار شکارهایش اشتباه می‌کرد، بااین‌وجود چیزی که زبل خان را زنده نگه می‌داشت و پیش می‌برد روحیه ریسک‌پذیر و اعتمادبه‌نفسش بود. خودشیفته هم بود؟ بله مسلماً دوستانی که با این شخصیت فرهیخته کارتونی زمان نه‌چندان دورمان آشنا هستند نیک می‌دانند که شخصیت‌پردازی زبل خان بر پایه صحبت‌های خودستایانه‌اش شکل گرفته بود.

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۲۲ شهریور ۹۷

    رهایی از بند گوشی!

    چند وقتی بود که حس می‌کردم نه‌تنها بیش‌ازاندازه از اپلیکیشن های جورواجور گوشی‌ام استفاده می‌کنم، بلکه این روند بازده درخوری هم برایم نداشته جز داغ شدن گوشی و البته وارد شدن استرس بی‌جا به خودم! بنابراین در این نوشتار سعی می‌کنم تا به شکلی خلاصه و با توجه به تجربه‌ی شخصی، راه‌هایی آسان و البته کاربردی به جهت استفاده‌ی بهینه از اینترنت و تلفن همراه (موبایل) ارائه کنم.

    نکته‌ای که می‌بایست در همین ابتدا خاطرنشان سازم این است که آگاهی به معنای مطلع شدن از ریز تمام وقایع نیست. بگذارید مثالی عرض کنم؛ مذاکرات مربوط به توافق هسته‌ای (برجام) را همه‌تان به یاد دارید، انبوهی از خبرهای ریزودرشت از کانال‌های تلویزیون داخلی و خارجی گرفته تا روزنامه، سایت و اپ‌های خبری، کانال‌های تلگرامی، فیس‌بوک، توییتر و اینستاگرام به رویمان سرازیر می‌شد. خب این توافقنامه به امضای طرفین رسید و از نوع لباس پوشیدن‌های کاترین اشتون و موگرینی گرفته تا شکستگی پای جان کری، همه و همه را می‌دانستیم و اکثریت جامعه هم سرمست از رسیدن به توافق؛ ولی چه کسی می‌توانست سیر وقایع بعدی را تحلیل کند؟

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۳ شهریور ۹۷

    Just read، افزونه‌ای جهت مطالعه‌ی آنلاین آسان‌تر

    از طریق مرورگر لپ‌تاپ یا رایانه‌ی رومیزی‌تان می‌خواهید متن بلندی را از سایت یا وبلاگی بخوانید، مطلب موردعلاقه‌ی شماست و می‌خواهید آن را با حواس جمع و تمرکز مطالعه کنید. در اطراف نوشته پرشده از تبلیغات رنگ‌ووارنگ، چندتایی را با افزونه‌های ویژه برای مسدودسازی تبلیغات غیرفعال می‌کنید، چند باری هم صفحه بازآوری (refresh) می‌شود، برخی از تبلیغات جایگزین شده‌اند و برخی هم از بین نمی‌روند، هم زمانی از فعالیت مفید شما هدررفته و هم از تمرکز و علاقه‌ای که برای خواندن آن متن داشتید کاسته شده است، خب راه‌حل چیست؟

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

    وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی

    در هیاهوی شبکه‌های گوناگون اجتماعی همچون توییتر، اینستاگرام، اسنپ چت و البته فیسبوک برای قدیمی‌ترها! چطور می‌توان وبلاگی ماند و وبلاگی نوشت. به نظرم در گام نخست باید با خودمان روراست باشیم، بدین معنا که نگاهمان ایدئال‌گرا نباشد. در نگاه ایدئال‌گرا از زمان حال و جنس تعامل مصرف‌کنندگان محتوا در فضای مجازی عقب می‌مانیم زیرا چنانچه به روند این تعامل بنگریم به‌روشنی درمی‌یابیم که چه در بُعد سخت و چه نرم دچار دگرگونی شده است. از بُعد سخت به‌جای وب گردی از طریق پی‌سی‌ها (رایانه‌های رومیزی) و یا کافی‌نت‌ها به سمت گوشی‌های همراه (موبایل) و تبلت‌ها پیش رفته‌ایم و البته در همین برهه نیز چندی است که به گوش می‌رسد میزان تقاضا برای خرید تبلت بسیار دچار افت شده و اندازه صفحه‌نمایش گوشی‌ها بزرگ‌تر. در بعد نرم هم می‌توانیم مصرف‌کنندگان را ازنظر زمانی و همچنین مطالبه‌ای که از خوراک فضای مجازی دارند بنگریم. 

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

    معرفی و نقد کتاب: حرمسرای قذافی

    چندی پیش کتاب «حرمسرای قذافی» را خواندم؛ این کتاب نوشته‌ی خانم آنیک کوژان روزنامه‌نگار مجله لوموند فرانسه است که طی سال‌های پس از انقلاب در لیبی (بهار عربی بخوانیدش یا بیداری اسلامی چندان فرقی نمی‌کند) به آن کشور سفر کرده و در ملاقات‌های بی‌شمارش با واقعیتی تلخ و به‌واقع کمتر باورپذیر از روابط و نوع کنش رهبر این کشور «معمر قذافی» با مردم کشورش روبه‌رو می‌شود. کتاب از دو بخش تشکیل‌شده که بخش نخست با محوریت سرگذشت ثریاست؛ یکی از دخترانی که از سن نوجوانی بی‌رحمانه مورد خشونت و سوءاستفاده جنسی و روحی معمر قذافی قرارگرفته و طی چندین سال پس‌ازآن همواره هویت خود را در کشاکش این تجاوز تعریف کرده است. شاید بتوان گفت سه شخصیت اصلی این کتاب ثریا، قذافی و مبروکه باشند. مبروکه یکی از زیردستان قذافی و به عبارتی رئیس واحد تشریفات وی بوده که گویا وظیفه‌ی اصلی‌اش فراهم آوردن دختران و زنان (بهتر است بگوییم شکار طعمه) مدنظر رهبر خویش (قائد اعظم) به جهت سوءاستفاده‌های جنسی و همین‌طور بهره‌برداری در مواردی چون سیاسی یا اجتماعی بوده است. در بخش دوم کتاب از دیگر قربانی‌های قائد اعظم می‌خوانیم، و سرنوشت ثریا در کنار دیگر قربانیان با نام‌هایی چون خدیجه و لیلا قرار می‌گیرد.

  • ۳ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    درختان زیتون

    شب بود، تاریک‌ترین ساعت شب. هرکداممان به دلیلی از خانه و کاشانه‌ی خود بار سفر بسته بودیم. خوب یادم نیست 11 بود یا 12 که به مرز رسیدیم، لحظه‌ای ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم، جز تاریکی هیچ نبود، و البته زوزه‌ی خسته‌ی بادی که وحشت‌زده از میان جنگل خودش را به مرز می‌رسانید. مرد راهنما گفت: «کمی درنگ کنید.» هرگز نفهمیدم چرا. ایستادیم، ناخودآگاه چشمانمان را هم بستیم، از خستگی بود یا بی‌خوابی، نمی‌دانم. هرچه بود کمی بعد سپیدی برف را روی درختان زیتونی که با موسیقی باد به رقص درمی‌آمدند دیدیم، جای پاهایمان را دیدیم که گاه نزدیک به هم و گاه بافاصله روی برف‌ها خودنمایی می‌کرد، پشت سرمان خاطراتمان را دیدیم، پدران و مادرانمان، تقلاها و مبارزه‌هایمان را. همه گریستیم ...

    برخی از مرز رد شدند، برخی هم مثل من نتوانستند، ماندند و دل به نجوای باد لابه‌لای همان درختان زیتون دادند.

    ...

    درختان زیتون

    حسن علیزاده، نوشته شده در 15 خرداد 1397

    الهام گرفته از متن «عتیق رحیمی» در کمره و کابل

    عکس برگرفته از سایت: https://www.pataka.org.nz/

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷

    پاریس، بدون بازگشت

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    پله‌ها را باعجله دوتایکی کردم تا به آن اتاق برسم، در باز شد، نگاه خیره‌ی صادق مثل همیشه به هیچ بود، راست یا دروغ داستان چه فرقی می‌کند، می‌گفت: «خسته هستم» نگاهش کردم، نگاهم کرد، گفتم بالاخره کار خودت را کردی؟ جوابی نداد، هنوز هم باورم نمی‌شود، سرتاپای جنازه را برانداز می‌کنم، انگار با من حرف میزند؛ مثل همین دیروز که از درون آینه به من خیره شده بود، به خودم، قبل از اینکه پنجره‌ها را ببندم، شیر گاز را بازکنم و روی همین تخت بخوابم، می‌گفت:

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    .

    .

    .

    «پاریس، بدون بازگشت»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در اول اسفند 1396

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷

    دو تا دروغ، یکی راست

    «اول اینکه رضایتم به ازدواج از روی اجبار خانواده بود؛ ولی خب بعد، از تو خوشم آمد!

    دوم اینکه فرزندمان از تو نیست، البته مایل نیستم بیشتر این مسئله را باز کنم!

    و سوم اینکه هنوز هم به‌مانند اولین باری که دیدمت عاشقت هستم.

    خب، حالا بگو کدام راست است و کدام دروغ؟»

    مرد فکر می‌کرد به تمام ریزه‌کاری‌های بازی همسرش آشناست، دستی بر ریش کم‌پشتش که به سفیدی گراییده بود کشید، پوزخندی زد و همین‌طور که از پشت میز ناهارخوری برمی‌خاست تا برای خودشان چای بریزد با اطمینان خاطری مثال‌زدنی گفت: «اولی و دومی دروغ، سومی راست»

    لیوانِ چای داشت لبریز می‌شد که از پشتِ سر، صدای توأم با شیطنت همسرش آمد:

    «بازهم باختی ...»

    .

    .

    .

    «دوتا دروغ، یکی راست»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 28 بهمن 1396

    عکس از مجموعه هنری Bruce Davidson

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶