شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

Just read، افزونه‌ای جهت مطالعه‌ی آنلاین آسان‌تر

از طریق مرورگر لپ‌تاپ یا رایانه‌ی رومیزی‌تان می‌خواهید متن بلندی را از سایت یا وبلاگی بخوانید، مطلب موردعلاقه‌ی شماست و می‌خواهید آن را با حواس جمع و تمرکز مطالعه کنید. در اطراف نوشته پرشده از تبلیغات رنگ‌ووارنگ، چندتایی را با افزونه‌های ویژه برای مسدودسازی تبلیغات غیرفعال می‌کنید، چند باری هم صفحه بازآوری (refresh) می‌شود، برخی از تبلیغات جایگزین شده‌اند و برخی هم از بین نمی‌روند، هم زمانی از فعالیت مفید شما هدررفته و هم از تمرکز و علاقه‌ای که برای خواندن آن متن داشتید کاسته شده است، خب راه‌حل چیست؟

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • يكشنبه ۲۱ مرداد ۹۷

    وبلاگ نویسی در عصر شبکه‌های اجتماعی

    در هیاهوی شبکه‌های گوناگون اجتماعی همچون توییتر، اینستاگرام، اسنپ چت و البته فیسبوک برای قدیمی‌ترها! چطور می‌توان وبلاگی ماند و وبلاگی نوشت. به نظرم در گام نخست باید با خودمان روراست باشیم، بدین معنا که نگاهمان ایدئال‌گرا نباشد. در نگاه ایدئال‌گرا از زمان حال و جنس تعامل مصرف‌کنندگان محتوا در فضای مجازی عقب می‌مانیم زیرا چنانچه به روند این تعامل بنگریم به‌روشنی درمی‌یابیم که چه در بُعد سخت و چه نرم دچار دگرگونی شده است. از بُعد سخت به‌جای وب گردی از طریق پی‌سی‌ها (رایانه‌های رومیزی) و یا کافی‌نت‌ها به سمت گوشی‌های همراه (موبایل) و تبلت‌ها پیش رفته‌ایم و البته در همین برهه نیز چندی است که به گوش می‌رسد میزان تقاضا برای خرید تبلت بسیار دچار افت شده و اندازه صفحه‌نمایش گوشی‌ها بزرگ‌تر. در بعد نرم هم می‌توانیم مصرف‌کنندگان را ازنظر زمانی و همچنین مطالبه‌ای که از خوراک فضای مجازی دارند بنگریم. 

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • جمعه ۱۹ مرداد ۹۷

    معرفی و نقد کتاب: حرمسرای قذافی

    چندی پیش کتاب «حرمسرای قذافی» را خواندم؛ این کتاب نوشته‌ی خانم آنیک کوژان روزنامه‌نگار مجله لوموند فرانسه است که طی سال‌های پس از انقلاب در لیبی (بهار عربی بخوانیدش یا بیداری اسلامی چندان فرقی نمی‌کند) به آن کشور سفر کرده و در ملاقات‌های بی‌شمارش با واقعیتی تلخ و به‌واقع کمتر باورپذیر از روابط و نوع کنش رهبر این کشور «معمر قذافی» با مردم کشورش روبه‌رو می‌شود. کتاب از دو بخش تشکیل‌شده که بخش نخست با محوریت سرگذشت ثریاست؛ یکی از دخترانی که از سن نوجوانی بی‌رحمانه مورد خشونت و سوءاستفاده جنسی و روحی معمر قذافی قرارگرفته و طی چندین سال پس‌ازآن همواره هویت خود را در کشاکش این تجاوز تعریف کرده است. شاید بتوان گفت سه شخصیت اصلی این کتاب ثریا، قذافی و مبروکه باشند. مبروکه یکی از زیردستان قذافی و به عبارتی رئیس واحد تشریفات وی بوده که گویا وظیفه‌ی اصلی‌اش فراهم آوردن دختران و زنان (بهتر است بگوییم شکار طعمه) مدنظر رهبر خویش (قائد اعظم) به جهت سوءاستفاده‌های جنسی و همین‌طور بهره‌برداری در مواردی چون سیاسی یا اجتماعی بوده است. در بخش دوم کتاب از دیگر قربانی‌های قائد اعظم می‌خوانیم، و سرنوشت ثریا در کنار دیگر قربانیان با نام‌هایی چون خدیجه و لیلا قرار می‌گیرد.

  • ۳ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۱۱ مرداد ۹۷

    درختان زیتون

    شب بود، تاریک‌ترین ساعت شب. هرکداممان به دلیلی از خانه و کاشانه‌ی خود بار سفر بسته بودیم. خوب یادم نیست 11 بود یا 12 که به مرز رسیدیم، لحظه‌ای ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم، جز تاریکی هیچ نبود، و البته زوزه‌ی خسته‌ی بادی که وحشت‌زده از میان جنگل خودش را به مرز می‌رسانید. مرد راهنما گفت: «کمی درنگ کنید.» هرگز نفهمیدم چرا. ایستادیم، ناخودآگاه چشمانمان را هم بستیم، از خستگی بود یا بی‌خوابی، نمی‌دانم. هرچه بود کمی بعد سپیدی برف را روی درختان زیتونی که با موسیقی باد به رقص درمی‌آمدند دیدیم، جای پاهایمان را دیدیم که گاه نزدیک به هم و گاه بافاصله روی برف‌ها خودنمایی می‌کرد، پشت سرمان خاطراتمان را دیدیم، پدران و مادرانمان، تقلاها و مبارزه‌هایمان را. همه گریستیم ...

    برخی از مرز رد شدند، برخی هم مثل من نتوانستند، ماندند و دل به نجوای باد لابه‌لای همان درختان زیتون دادند.

    ...

    درختان زیتون

    حسن علیزاده، نوشته شده در 15 خرداد 1397

    الهام گرفته از متن «عتیق رحیمی» در کمره و کابل

    عکس برگرفته از سایت: https://www.pataka.org.nz/

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷

    پاریس، بدون بازگشت

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    پله‌ها را باعجله دوتایکی کردم تا به آن اتاق برسم، در باز شد، نگاه خیره‌ی صادق مثل همیشه به هیچ بود، راست یا دروغ داستان چه فرقی می‌کند، می‌گفت: «خسته هستم» نگاهش کردم، نگاهم کرد، گفتم بالاخره کار خودت را کردی؟ جوابی نداد، هنوز هم باورم نمی‌شود، سرتاپای جنازه را برانداز می‌کنم، انگار با من حرف میزند؛ مثل همین دیروز که از درون آینه به من خیره شده بود، به خودم، قبل از اینکه پنجره‌ها را ببندم، شیر گاز را بازکنم و روی همین تخت بخوابم، می‌گفت:

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    .

    .

    .

    «پاریس، بدون بازگشت»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در اول اسفند 1396

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷

    دو تا دروغ، یکی راست

    «اول اینکه رضایتم به ازدواج از روی اجبار خانواده بود؛ ولی خب بعد، از تو خوشم آمد!

    دوم اینکه فرزندمان از تو نیست، البته مایل نیستم بیشتر این مسئله را باز کنم!

    و سوم اینکه هنوز هم به‌مانند اولین باری که دیدمت عاشقت هستم.

    خب، حالا بگو کدام راست است و کدام دروغ؟»

    مرد فکر می‌کرد به تمام ریزه‌کاری‌های بازی همسرش آشناست، دستی بر ریش کم‌پشتش که به سفیدی گراییده بود کشید، پوزخندی زد و همین‌طور که از پشت میز ناهارخوری برمی‌خاست تا برای خودشان چای بریزد با اطمینان خاطری مثال‌زدنی گفت: «اولی و دومی دروغ، سومی راست»

    لیوانِ چای داشت لبریز می‌شد که از پشتِ سر، صدای توأم با شیطنت همسرش آمد:

    «بازهم باختی ...»

    .

    .

    .

    «دوتا دروغ، یکی راست»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 28 بهمن 1396

    عکس از مجموعه هنری Bruce Davidson

  • ۱ پسنديدم
  • ۱ نظر
    • يكشنبه ۲۹ بهمن ۹۶

    وقتی همه خوابیم

    خواب دیدم خانواده‌ام یک‌به‌یک پیش چشمانم غرق می‌شوند و از من کاری ساخته نیست، چشم که باز کردم همان‌ها را دیدم که بر کنار کشتی‌ام گل پرتاب می‌کنند و اشک می‌ریزند، هنوز نمی‌دانم این خواب است یا آن!

    .

    .

    .

    «وقتی همه خوابیم»

    حسن علیزاده

    تقدیم به شهدای نفتکش سانچی

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • سه شنبه ۳ بهمن ۹۶

    وقتی درختان راه رفتند

    احمق‌ها تصورش را هم نمی‌کردند روزی درختان راه بروند، اما حرکت آغاز شده بود.

    .

    .

    .

    «وقتی درختان راه رفتند»

    حسن علیزاده، نوشته شده در 20 دی ماه 1396

    عکس از David Turnley مجموعه‌ی In times of War and Peace

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    چریک

    شب بود، سرد بود، پاییز یا زمستانش مهم نیست، جنگ بود، سربازان به خانه‌مان پا گذاشتند، پدرم ما را از خواب بیدار کرد و به حیاط پشتی برد. در بازگشتش صدای تیر آمد، صدای جیغ مادرم، خواهرم از زیرِ آبِ سردِ مردابی که درش قدم گذاشته بودیم دستم را فشار می‌داد، صدای تیر دوم لابه‌لای دندان‌هایم که به هم ضربه می‌زدند گم شد.

    پدرم چریک بود، مادرم آموزگار، خواهرم پرستار شد، برادرم سرباز، و من چریک ...

    ...

    «چریک»

    حسن علیزاده، نوشته شده در 17 دی ماه 1396

    عکس از مجموعه‌ی "Sally Mann “Immediate Family

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶

    سلول تنهایی من

    ساعت 5 عصر روز سه‌شنبه؛

    صدای قدم‌هایی را می‌شنوم که مثل هر روز در همین ساعت آرام آرام به سلولم نزدیک می‌شوند، در باز می‌شود و زنی با موهای بلوند، با بی‌تفاوتی هر روزه‌ای رو به دیگران می‌کند: «140 سال پیش، در همین سلول، مردی که به جرم توهین به پادشاه به حبس ابد محکوم شده بود، با شنیدن خبر خودکشی همسرش، خودش را حلق‌آویز کرد. ...»

    «سلول تنهایی من»

    حسن علیزاده

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • شنبه ۳۰ دی ۹۶