شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

حمله به نماد ثبات در منطقه

«... تا دولت مردم، توسط مردم، و براى مردم، از صحنه ی روزگار محو نشود.»

پرزیدنت آبراهام لینکلن (خطابه ی گتیسبورگ، ۱۸۶۳)

پرزیدنت لینکلن، در میانه ی یکى از جنگ هاى داخلى که براى حفظ ایالات متحده جریان داشت، در خاتمه  ی سخنرانى خود در تخصیص یک گورستان ملى در گیتسبورگ، شاید معروف ترین تعریف از دموکراسى در تاریخ آمریکا را براى ملت ها روشن ساخت. منظور او از «دولت مردم، توسط مردم، و براى مردم» آن بود که عناصر اساسى یک دولت دموکرات که وی بیان کرد براى همه ملت هایی که مشتاق آن باشند، صدق مى کند؛ و این بار در میانه ی منطقه ای بحران زده، در همسایگی دولت هایی که هنوز نه به شکل دولت مدرن، و نه حتی شکل دولت-ملت های وستفالیایی آن ها، بلکه در شمایلی ماقبل آن و گاه قبیله ای همچنان نفس نفس زنان به حیات خود ادامه می دهند، در قلب جزیره ی با ثبات خاورمیانه پرآشوب، در تهران، شاهد حمله ای تروریستی بودیم نه تنها به قصد ایجاد رعب و وحشت بلکه به قصد هدف قرار دادن نمادی از مردم سالاری و دموکراسی در منطقه، آن هم پس از برگزاری انتخاباتی پرشور و اَمن در ایران.

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶

    جناب رئیس جمهور، بیایید لَختی حقوقی صحبت کنیم!

     

    عصر دیروز (اول خرداد 1396)، نخستین کنفرانس مطبوعاتی دکتر حسن روحانی پس از انتخاب مجدد ایشان به عنوان رئیس جمهور انجام گرفت، فارغ از اینکه سطح سؤالات مطروحه در این کنفرانس پایین‌تر از حد انتظار مردمی بود که هنوز در تب و تاب انتخابات به سر می‌برند، می‌توان دو نکته را در پاسخ‌های رئیس جمهور مشاهده نمود، یکی کوتاهی پاسخ‌ها که فی‌نفسه می‌تواند برای مسئولین مملکتی و منِ ایرانی که عادت به مقدمه چینی‌های طول و دراز دارم امری نیک به حساب آید و دیگر کلی گویی جناب رئیس جمهور که شاید از خستگی و یا هنر سخنوری دیپلماتیکی ایشان نشأت گرفته باشد.

    تنها سه روز از برگزاری باشکوه انتخابات آن هم در منطقه‌ای پر آشوب و درگیر با انواع ناامنی‌های درونی و وارداتی می‌گذرد. از همین روی مسلما به گزاف نیست که جمهوری اسلامی ایران را همان جزیره با ثبات و لنگرگاه ایمن در منطقه‌ای ناامن بنامیم که در کمال آرامش بالغ بر چهل و یک میلیون نفر را به صندوق‌های رأی آورده تا سرنوشت خویش را به دست خود تعیین کنند.

    گرچه در کشاکش مبارزات انتخاباتی بحث امنیت از سوی جناح موسوم به اصولگرا و در ارتباط با پیشرفت صنایع موشکی بسیار مورد توجه بود، ولی در این کنفرانس تنها دو سه بار آن هم به طور کلی از مبحث امنیت صحبت به میان آمد که هر بار هم تلقی از امنیت همان نوع سخت آن مدنظر قرار می‌گرفت، هم از سوی پرسش کنننده و هم از سوی رئیس جمهور. در میان سؤالات تکرای، کلی و گاه حوصله سَر بَر، خبرنگار روزنامه سیاست روز با مقدمه‌ای که نشان از نتیجه‌گیری داشت! به طرح سؤالی درمورد «حصر» از رئیس جمهور بدین گونه پرداخت:

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • سه شنبه ۲ خرداد ۹۶

    قالیباف، ناکام‌تر از کارل هاینس رومنیگه!

    از میان کاندیداهای ریاست جمهوری دوره‌ی دوازدهم، محمدباقر قالیباف از جهاتی متمایز از دیگر کاندیداهاست، وی که با 55 سال سن، تجربه‌ی دو شکست در کارزار انتخابات ریاست جمهوری را در کارنامه‌اش دارد، باری دیگر تا پای فینال خودش را بالا کشیده و گرچه دیگر خبری از عکس‌هایش با لباس خلبانی در میادین شهر و یا به رخ کشیدن القابی همچون سردار یا خلبان نیست و این بار در قامت مدیران کلاسیک جمهوری اسلامی، رخت ساده بر تن کرده ولی نتایجی که از افکارسنجی‌های پس از مناظره‌ی سوم به گوش می‌رسد، رشدی منفی را در جلب آرای این کاندیدا نشان می‌دهد.

    قالیباف شاید از جهاتی تیم ملی هلند را به اذهان متبادر کند، همان تیمی که هربار با سروصدای بسیار پا به میدان گذاشته و تا مدتی هم، بازی‌های درخشانی از خود به نمایش می‌گذارد، ولی سرآخر ناکام از کسب جام به خانه باز می‌گردد، اما برای من محمدباقر قالیباف، با تخفیف همان کارل هاینس رومنیگه‌ای است که لقب ناکام‌ترین کاپیتان فوتبالی دنیا را یدک می‌کشد!

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۲۳ ارديبهشت ۹۶

    عزادار

    برای دقایقی دست از کار کشید و دستش را آرام بر سینه‌اش می‌زد. بغض گلویش را می‌فشرد، گرسنگی نیم‌روزه از یادش رفته بود و تنها نگاه معصومش را به دسته‌ی عزاداری دوخته بود که بی‌تفاوت از مقابلش می‌گذشت.

    امشب هم به رسم سالیان گذشته، دسته عزاداری علی اصغر(ع)، همراه با سروصدای طبل و سنج و ناله و زاری زنانی که همچون توده‌ای سیاه به دنبالش در حرکت بودند، از خیابان گذشت.

    صدای زمخت مرثیه خوان که مرثیه علی اصغر را با سوز و گداز خاصی هم می‌خواند، دور و دورتر و سپس محو شد.

    و باز سکوت سنگین شب ماند و سوز سرمای نسیمی که آرام از کنار جعبه‌ی کهنه‌ی پسرک می‌گذشت و صورت کرخت شده از سرمایش را می‌بوسید.

    و باز علی اصغر ماند و دستان سیاه واکسی‌اش که هنوز بر سینه می‌زد.

    ...

    «عزادار»

    حسن علیزاده

    از مجموعه داستان کوتاه «لیوان خالی»

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶

    یکی بود یکی نبود

    هزار و یکمین شب هم تمام شد و مَلِک جوان هنوز بیدار مانده بود، شهرزاد نگاهی به ساعت شنی انداخت، برش گرداند، بر بالشتکی تکیه داد و به‌ملایمت گفت: «یکی بود یکی نبود ...»

    ...

    «یکی بود، یکی نبود»

    حسن علیزاده

    نوشته‌شده در 15 اسفند 1395

    عکس از مجموعه هنری Bull Clarence Sinclair

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

    حاملگی


    اولین بار فقط ده سالم بود که خواب دیدم حامله شده‌ام، برای مادرِ خدابیامرزم که تعریف کردم فقط خندید. بار دوم، شبِ بعدِ عروسی بود، این بار یکی مژده‌ی پسر کاکل‌زری را هم می‌داد، خواب را برای همسرم که تعریف کردم، فقط خندید. بار آخر همین دیشب بود؛ خواب دیدم پسر فارغ شده‌ام تا اینکه پرستار بخش بیدارم کرد و گفت:
    «مشتلق بدین، خانومتون یه پسر کاکل‌زری زائید.»
    ...
    «حاملگی»
    حسن علیزاده

    نوشته شده در 15 اسفند 95

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • يكشنبه ۲۹ اسفند ۹۵

    دو نفر روی یک نیمکت

    وقتی سه سال پیش بهم پیشنهاد یک کار بی دردسر، سریع و پر از پول را داد، چشم بسته قبول کردم. دقیقا یادم هست روی همین نیمکت نشسته بودیم، رضا مارمولک آن طرف، من این طرف، نسیم خنکی هم می آمد.

    الان که دوباره بهم پیشنهاد یک کار بی دردسر، سریع و پر از پول را داده، باز هم چشم بسته قبول کردم، روی همان نیمکت نشسته‌ایم، رضا مارمولک آن طرف، من این طرف، نسیم خنکی هم می‌آید، از پشت دیوارهای اِوین!

    ...

    «دو نفر روی یک نیمکت»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در اسفندماه 94

    عکس از مجموعه هنری Dick Sanders ، 1946

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    اولین شب در آشویتس

    بالای تپه که رسید خورشید لحظاتی پیش از پشت خانه‌های روستای زادگاهش، طلوع کرده بود. خواست به همسرش اریحا و فرزندانش، الیاس، بنیامین و بنیا بگوید که رسیدیم، تمام شد، همه‌چیز تمام شد، ترس‌هایمان، ناامنی‌ها، شکارچی‌های یهود، همه‌چیز، ولی وقتی برگشت خانواده‌اش را در میان باتلاقی دید که دست‌وپا می‌زدند، فریاد می‌کشیدند ولی صدایی از دهانشان بیرون نمی‌آمد. خواست کمکشان کند، پاهایش تکان نمی‌خورد، خودش هم آرام‌آرام در همان باتلاق فرومی‌رفت. توان فریاد کشیدن نداشت، هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد بیشتر در زمین فرومی‌رفت.

    صدایی از پشت سرش شنید، دستی برای کمک به طرفش دراز شده بود

    -  «بیدار شو رفیق، هی هادان، بیدار شو، تازه شب اولت تو آشویتسه ...»

    ...

    «اولین شب در آشویتس»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 12 اسفند 95

    عکس از مجموعه هنری Irving Penn

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۱۴ اسفند ۹۵

    موشک دهلاویه یا اُسکار اصغر فرهادی

    موشک دهلاویه یا اُسکار اصغر فرهادی؟

    مسأله این است ...

    بی صبرانه خبر ساعت سیزده شبکه خبر را در انتظار سخنی از مراسم اسکار و برنده شدن فیلم ایرانی به کارگردانی اصغر فرهادی دنبال می کنم، با خود می اندیشم هنر در کجای اولویت های صداوسیمایی که از بدِ حادثه نام ملی را نیز با خود یدک می کشد؛ قرار دارد. خبرهایی درباره ی افتتاح طرح جدید اسکناس هزار تومانی، چند پروژه ی تحقیقاتی دست چندم از برخی پژوهشگران برای تولید سموم و آفات گیاهی، پرتاب موشک ضد زره دهلاویه و اصابت موفقیت آمیز آن به هدف از پیش تعیین شده، صحبت های ریاست محترم قوه قضائیه در جمعی از مدیران این قوه درباب لزوم پرهیز از بداخلاقی های پیش از انتخابات و نیز بایستگیِ شناخت دشمن در تمامی عرصه ها، و بالأخره خبری کوتاه به همراه گزارشی گزینش شده (شما بخوانید سانسور شده!) از اسکار فیلم فروشنده به کارگردانی اصغر فرهادی!

    در حالی که میلیون ها ایرانی از دریافت دومین اُسکار نه تنها برای شخص اصغر فرهادی بلکه برای فیلمی ایرانی در مهم ترین رویداد سینمایی جهان شادمان اند، صداوسیما کمترین توجه و بازتاب را نسبت به این واقعه از خود نشان داده است. خبر ساعت سیزده ظهر از شبکه خبر را که شاید بتوان مهم ترین خبر مشروح نیمروزی این شبکه نامید، تنها به ذکر چند جمله از مراسم اسکار بسنده کرده و آن هم با ادبیات غالب در بزرگنمایی سیاست های ضد مهاجرتی دونالد ترامپ. این در حالی است که در دیگر برنامه های تولیدی این رسانه که همواره از کمی بودجه نیز نالان است؛ نه همراهی با فرهنگ و هنر جامعه و بالاخص سینما بلکه نوعی رویارویی و جبهه گیری را شاهدیم. مثال بارز این مواجهه را می توان در برنامه نقد سینمایی هفت به مجری گری بهروز افخمی و کارشناسی مسعود فراستی دید.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • دوشنبه ۹ اسفند ۹۵

    فاصله ها

    «دستام بوی ملیحه رو میده، نمی‌خوام بشورم عطرش بره» بغض گلوی ملیحه رو گرفته بود، ادامه داد: «اینو یه شب که باهم بحثمون شده بود بهم گفت، پشت تلفن می‌گفت: «تو هیچی نمیدونی، نمیدونی وقتایی که از هم جدا میشیم تا مدت‌ها نگات می‌کنم، نمیدونی که تو رو بخاطر تنهاییام نخواستم، تو رو واسه خودت واسه تموم خنده‌هات خواستم، هیچ‌وقت نفهمیدی که چه سنگینی‌ای رو دلم بود، که ای کاش رو شونه‌هام بود ...» وای ازین ناراحتم که نشناختمش، ازین ناراحتم که دیر شناختمش» بغض اَمونشو بریده بود، همیشه پیشم راحت بود، خودش میشد، یه دختر شیطون و یخورده هم بی ملاحظه. بهش گفتم: «بااینکه سه سال هم‌خونه‌ایش بودمو می‌شناختمش که چقدر وسواس داره اما هیچ‌وقت خودش بهم نگفت چرا روزایی که با تو قرار داشت، وقتی برمی‌گشت خونه دستاشو نمی‌شست» سرشو رو شونه‌هام گذاشت، اشک‌هاش آروم آروم سُر می‌خوردن رو پوست شیری رنگ صورتش که تو هوای سرد پاییزی شهوت‌انگیزتر شده بود، زیاد اهل آرایش نبود، از همینش خوشم میومد، یه جورایی انگار خودش می‌دونست خوشگله، خب منم واسش کم نمی‌ذاشتم، منظورم محبت کردنه. بهش گفتم: «گشنت نیست؟» گفت «نه اشتها ندارم»، پارک ساعی زیادی خلوت بود، پرنده پر نمی‌زد، ملیحه بهم تکیه داده بود، بهش گفتم: «فکر میکنی کارمون اشتباه بود؟» چیزی نگفت، بعد از چند لحظه سکوت انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه یهو کمر راست کرد بهم زل زد: «باهام ازدواج میکنی؟»

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۴ اسفند ۹۵