شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

۸ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

فروریختن ساختمان پلاسکو

ساختمان پلاسکو توسط حبیب‌الله القانیان، رئیس انجمن کلیمیان تهران و مالک شرکت پلاسکو، بزرگترین کارخانجات صنایع پلاستیک‌سازی ایران، ساخته شد.
پس از انقلاب ۵۷، این ساختمان به نفع بنیاد مستضعفان مصادره گردید. در آن زمان گفته‌هایی به نقل از واشنگتن‌پست از سوی آیت‌الله طالقانی در مخالفت با ساخته‌شدن بلندترین ساختمان تهران توسط یهودیان ایران ابراز شده بود.

یادگار دوران نیمه‌تمام نوسازی دهه چهل ایران ظهر ۳۰دی ۱۳۹۵ به‌طور کامل فروریخت.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۳۰ دی ۹۵

    تیر خلاص

    -         مطمئنی نمیخوای مثل بقیه چشم‌بند ببندی؟

    -         آره، حرفشم نزن

    -         باشه، هرطور راحتی

    جوخه‌ی آتش به‌خط، آماده برای آتش ... گوش به فرمان من ... آتش

    افسرِ جوان بالای سرِ جنازه‌ی نیمه‌جانِ افتاده کنارِ دیوار، ایستاد، هنوز به‌زحمت نفس می‌کشید، کُلت کمری‌أش را درآورد، به چشمانِ بازش خیره شد، نوکِ لوله‌ی کُلت را به سمتِ پیشانی‌اَش نشانه گرفت، صدای تیرهای خلاص یکی پس از دیگری به گوش می‌رسید، لحظه‌ای مکث کرد، به چشمانِ بی‌رمقش خیره شد، دستِ لرزانش توانِ این کار را نداشت، پا چرخاند و رفت سمتِ میدان 24اسفند، خیابان شاهرضا، کوچه سعید، دبیرستان انوشیروان دادگر، کلاس سوم ب، میز دوم، آن طرفِ میز، کنارِ دیوار، حمید کتاب و دفترش را از زیر میز برمی‌داشت، گفت: «چرا دیر کردی مهران؟ ناظم الآن اومد گفت آقای حسنی نمیاد آروم وسایلتونو جمع کنید برید خونه» صدای همهمه‌ی بچه‌ها قاطیِ صدای به‌هم خوردنِ میزونیمکت‌ها آرام از درِ کلاس بیرون رفت و محو شد، قدم‌های ناظم که با خط‌کش چوبی‌اَش کنارِ در ایستاده بود تا مطمئن شود همه از کلاس بیرون رفته‌اند، دور و دورتر شد. حمید ماند و مهران، پوزخندِ بی‌رمقش را روانه‌ی نگاهِ نگرانِ مهران کرد: «بالأخره وقتش رسید؟» دستِ لرزان مهران را با دو دستش محکم گرفت، بلند کرد، انگشت شصتِ مرددش را روی ماشه چسباند، به چشمانِ خیسش خیره شد، مهران گفت: «لعنتی، چرا نذاشتی چشم بندتو ببندن؟»

    صدای خسته‌ی حمید از لای لب‌های خونین و خاک‌آلودش به‌زحمت به گوش می‌رسید: «مهران نریم خونه، خیلی زوده ...»

    و صدای آخرین تیرِ خلاص، سکوتِ کثیفِ معطل‌مانده‌ی فضا را شکافت.

    .

    .

    .

    «تیر خلاص»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در دوم بهمن 94

    به یاد فرهاد مهراد و برای تمام آزادی‌خواهان

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    ماجرای تأسیس روزنامه کیهان

    درزمینه‌ی تقویت موضع سلطنت در میان ارباب مطبوعات، بی‌گمان مهم‌ترین تصمیم شاه تأسیس روزنامه‌ای بود که نظرات او و دربار را منعکس کند. مدت‌ها در پی شخصیتی بود که بتواند از پس این کار بربیاید و بالاخره هم استاد جوان و تحصیل‌کرده‌ای را سراغ کرد که از فرانسه دکترا گرفته بود، در دانشکده حقوق دانشگاه تهران آغاز به کارکرده بود. مصطفی مصباح زاده نام داشت و پس از مدتی هم او روزنامه کیهان را تأسیس کرد. محمدرضا شاه چکی به مبلغ 200 هزار تومان از حساب شخصی خود برای کار تأسیس کیهان پرداخت. عبدالرحمن فرامرزی که یکی از پرتجربه‌ترین و خوش‌قلم ترین روزنامه‌نگاران آن زمان ایران بود به سردبیری کیهان منصوب شد و هم او بود که بیشتر سرمقاله‌های مهم و تاریخی روزنامه را نوشته بود.

    چند هفته پس از پرداخت چک 200 هزارتومانی شاه شماری از سهام شرکت تازه تأسیس کیهان را درازای این پول دریافت کرد. وی این سهام را نزد خود نگه نداشت بلکه یکجا همه را به دوست و دستیارش حسین فردوست هدیه کرد. به گفته فردوست او هم هرگز در جهت فروش و نقد کردن این سهام برنیامد و تا پایان سلطنت شاه این سهام را در انبار منزل مسکونی‌اش خاک می‌خورد.
    ...
    برگرفته از کتاب «نگاهی به شاه» نوشته‌ی عباس میلانی صفحه 110

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    فؤاد روحانی، نخستین دبیر کل اوپک

    «فؤاد روحانی، نخستین دبیر کل اوپک، تمام شاهکارهای موتزارت و ظرایف زندگی‌اش را می‌دانست»

    ...

    سال‌های آغازین دهه شصت میلادی (چهل خورشیدی) برای شاه بسیار مهم بود. در سپتامبر 1960 بود که برای نخستین بار برخی از کشورهای تولیدکننده نفت به‌ویژه ایران، عراق، کویت، عربستان سعدی و ونزوئلا، بر آن شدند که کارتلی برای تنظیم تولید نفت در جهان پدیدآورند و چنین بود که «اوپک» پدید آمد. تجربه ناموفق شاه در امضای قراردادی با انریکو ماتئی، تاجر نفت ایتالیایی که بلافاصله پس از امضای قرارداد با ایران به شکلی که به گمان شاه مشکوک بود درگذشت برای شاه تلخ و حتی تکان‌دهنده بود. شاه به‌صراحت می‌گفت: «من هرگز نپذیرفتم که مرگ ماتئی تصادفی بیش نبود.» می‌گفت ماتئی درواقع نخستین قربانی تلاش شاه برای اعمال قدرت در برابر شرکت‌های نفتی بود. ماتئی پذیرفته بود که 75 درصد از سود شرکت خود در ایران را به ایران بدهد. مرگ وی قرارداد را هم به تعلیق درآورد. به‌علاوه مسئله‌ی نفت در ذهن شاه، همواره با یاد مصدق عجین بود. انگار در سال‌های بعد از 28 مرداد یکی از اهداف سیاسی اصلی شاه این بود که بتواند ادعا کند برای ملی کردن نفت ایران گامی از مصدق هم بیشتر گذاشته است. تأسیس اوپک به شاه این امید را می‌داد که بتواند با کمک قدرت متشکل کارتل، دستاوردهایی درزمینهٔ نفت به دست آورد و چنین هم شد؛ ولی با در نظر گرفتن تجربه ماتئی، شاه در آغاز گمان نمی‌کرد که غرب و شرکت‌های نفتی هرگز اجازه خواهند داد که اوپک پا بگیرد و به قدرتی جدی بدل شود. به همین خاطر هم در آغاز تأسیس اوپک را با احتیاط و حتی تردید می‌نگریست.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۲۲ دی ۹۵

    مرگ آیت الله

    نگاهی به آسمان غبارآلود پشت پنجره انداخت، دماوند به‌مانند روزهای پیش پیدا نبود. از جایش برخاست و دفتر کهنه‌ی خاطراتش را روی میز گذاشت، دستی بر روی جلد خاک گرفته‌اش کشید، آن را از آخر باز کرد، صفحه‌ای سپید مقابلش بود، همه‌چیز همان‌طور بود که می‌خواست.

    مداد را روی کاغذ گذاشت و از دنیا رفت.

    ...

    «مرگ آیت‌ا...»

    حسن علیزاده، نوشته شده در 19 دی ماه 1395

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • دوشنبه ۲۰ دی ۹۵

    آخرین بوسه

    Parc-du-Cinquantenaire-snow

    نگاهم رفت دنبالِ جای پای قدم‌هاش رو برف. می‌ترسیدم سرمو بیارم بالاتر تا خودشو ببینم. نه، از من بر نمیومد، سریع چشامو بستم، دستامو جمع کردم توی هم، صداشو شنیدم که گفت: «بستی؟ گول نزنی؟» گفتم: «آره بستم» گفت: «خب پس بگو ببینم این چندتاست؟» گفتم: «ممممم ... پنج تا؟» گفت: «حالا یه آرزو کن.» همون لحظه بادِ سردی صورتمو تیغ کشیدو رفت، آخ نگفتم، یقه‌ی پالتومو داد بالاتر، شال گردنشو دو دور چرخوند دورِ گردنم، مثل همیشه که این کارو می‌کرد. چشام هنوز بسته بود، دستام تو دستش، گفت: «زود باش آرزو کن» سرم سنگین شده بود، یه نمه اومده بود پایین‌تر، اِنگار که دارم دستامونو نگاه می‌کنم، با انگشت اِشارش زیر چونمو گرفت آروم صورتمو داد بالا، مثلِ همیشه. «آخه مگه نمی‌دونه آرزوم چیه؟ واقعن چرا؟ چرا باید این کارو باهام بکنی؟ مگه نمی‌دونی چرا الآن اینجام؟ نه جای دیگه، نه هیچ جای دیگه، همین الآن، دقیقن همین حالا، اینجام، پیشِ تو، مگه نمی‌دونی هر لحظه آرزوم چی بوده؟ چرا، می‌دونی تو، می‌دونی» دستامو تو دستاش فشار داد، گفت: «خب آرزو کردی؟» گفتم آره ولی دروغ گفتم، اون لحظه هیچ آرزویی نکردم، چی باید می‌خواستم، تو پیشم بودی، دستام تو دستات، بوی تنت نزدیک‌تر از رگِ گردن بهم، مگه خودت چند لحظه پیش صورتمو نکشیدی بالا تا ببینمت، چشام بسته بود ولی می‌دیدمت، حست می‌کردم، لمست می‌کردم. گفت: «حالا بگو کدوم چشمت؟» سقفِ دنیا آوار شد رو سرم، چی شده حسن؟ چرا باهام این‌کارو می‌کنی؟ مگه چی شده که با هم بودنمونو به یه تار مو گره زدی؟ به یه مژه‌ی افتاده از چشم؟ دنیا دورِ سرم چرخید، سرمو آوردم پایین، چشام هنوز بسته بود، اِنگار زمین و زمان در سکوت تماشامون می‌کردن، هنوز دستام تو دستش بود، خم شد طرفم، سرشو آورد پایین، نگام کرد، نفسش صورتمو نفس می‌کشید، اومد نزدیک‌تر، خیلی نزدیک‌تر، خیلی بیشتر از رگِ گردن بهم.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • جمعه ۱۷ دی ۹۵

    ازدواج

    دیگر راهِ فراری نبود، به سرنوشت محتومش لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد، صدای بسته شدن درهای آزادی را یکی پس از دیگری می‌شنید، نفسش سنگین بالا می‌آمد، در کنارش مردی را می‌دید که باهم وارد اتاق شده بودند. در نگاهِ مرد خبری از خشمِ زندانبانان نبود، لبخند گرم و مطمئنی به لب داشت، دیگر همه چیز تمام شده می‌نمود، زن بر تردیدش غلبه کرد، روی از داماد برگرداند و با صدایی امیدوار اعلام کرد:
    «با اجازه پدر و مادرم، بله»

    «ازدواج»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در سی‌أم آذر 1394

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۹ دی ۹۵

    منشور حقوق شهروندی؛ گامی مفید ولی پر ابهام

    دکتر روحانی ضمن رونمایی از منشور حقوق شهروندی و امضای سند منشور تصریح کردند که بر اساس اصل 134 قانون اساسی، «منشور حقوق شهروندی» را به‌مثابه برنامه و خط‌مشی دولت برای رعایت و پیشبرد حقوق اساسی ملت ایران می‌شناسد. ضمن اعلام اینکه این امر می‌تواند قدمی مثبت در راستای رعایت و پیشبرد حقوق شهروندان تلقی گردد و نیز برداشتن هر قدمی در آگاهی دادن به جامعه برای شناخت و مطالبه‌ی حقوق خود مفید فایده خواهد بود، نقدهایی نیز بر این منشور مترتب می‌گردد.

  • ۰ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۴ دی ۹۵