«­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

پله‌ها را باعجله دوتایکی کردم تا به آن اتاق برسم، در باز شد، نگاه خیره‌ی صادق مثل همیشه به هیچ بود، راست یا دروغ داستان چه فرقی می‌کند، می‌گفت: «خسته هستم» نگاهش کردم، نگاهم کرد، گفتم بالاخره کار خودت را کردی؟ جوابی نداد، هنوز هم باورم نمی‌شود، سرتاپای جنازه را برانداز می‌کنم، انگار با من حرف میزند؛ مثل همین دیروز که از درون آینه به من خیره شده بود، به خودم، قبل از اینکه پنجره‌ها را ببندم، شیر گاز را بازکنم و روی همین تخت بخوابم، می‌گفت:

«­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

.

.

.

«پاریس، بدون بازگشت»

حسن علیزاده

نوشته شده در اول اسفند 1396