شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

۲۸ مطلب با موضوع «ادبیات» ثبت شده است

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

دیروز فرصتی دست داد تا رمان «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» را بخوانم. آخرین باری که رمانی را یک‌روزه تمام کرده باشم یادم نیست؛ جز همین دیروز که یک نفس از ابتدا تا به آخرش را خواندم. شاید نوشتن از کتابی که به چاپ صدم رسیده کمی عجیب باشد، اینکه بخواهم درباره‌ی داستان و شخصیت‌هایش بنویسم. اینکه بگویم داستان درباره‌ی زنی است به نام کلاریس که به علت استخدام شوهرش در صنعت نفت ابادان، چندین سال است که ساکن آنجا شده. کلاریس داستان بسیاری از زن‌هاست که پس از ازدواج و مشغول شدن به کارهای روزمره، آنی به خود می‌آیند و می‌بینند که تمام و کمال در خدمت خانه و روزمرگی‌هایش شده اند. برنامه‌ای روزانه و بدون کمترین مجالی برای اندیشیدن، برای استراحت و فراغت. مجالی که بتوان به علایق خود رسید؛ چون تمام این فرصت‌ها به دیگران اختصاص داده می‌شود؛ به شوهر و فرزندان، به همسایه، به دوستانی که شما را به خاطر شوهرتان می‌شناسند، به مادر و خواهر و دیگر اعضای خانواده، به مهمانی‌های بی‌خودی با تمام صحبت‌های بی‌خودی دیگرش؛ و این تویی که در تمام این مدت ایستاده‌ای آماده به خدمت، برای دیگران. جای خالی «خود» روزبه‌روز عمیق و عمیق‌تر می‌شود تا آنکه دیگر تحملی برایت باقی نمی‌گذارد.

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۲۳ شهریور ۹۸

    زندگی آقای الف و خانم ب

    آقای الف که با خانم ب ازدواج کرد، هرگز قصدش عشق و عاشقی نبود؛ او حتی درست و حسابی خانم ب را نمی‌شناخت. آقای الف همیشه طرف‌های ظهر از پنجره‌ی آشپزخانه‌اش که روبه‌روی منزل خانم ب بود، او را می‌دید که با موهای ژولیده می‌رود سراغ یخچال و پس از لحظاتی تفکر نیمه عمیق، کیکی شکلاتی به همراه خامه برمی‌دارد و فراموش می‌کند در یخچال را ببندد! آقای الف وقتی به خانم ب درخواست ازدواج می‌داد در فکرش این بود که خب اگر ازدواج کند دیگر کسی به خوابیدن‌های تا دیروقتش گیر نمی‌دهد. خانم ب وقتی به آقای الف جواب مثبت داد در فکر این بود که خب حداقل آقای الف دیگر بهش گیر نمی‌دهد که چقدر می‌خورد.

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • چهارشنبه ۲ مرداد ۹۸

    پناهجو

    از سرگذشتش که می‌گفت اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت در کشورش جنگ بود، آوارگی و مرگ بود. می‌گفت با پای پیاده راهی بیابان شده و اینکه مزدورانِ لب مرز با مبلغی ناچیز به گروه‌های جنایتکار تحویلش دادند. ابراهیم تعریف می‌کرد و من در تمام آن لحظات، پسرک دوازده‌ساله‌ای را تصور می‌کردم که چگونه به اتاقکی کثیف و دم‌کرده پرتش کردند، کتکش زدند و تحقیرش کردند. پسرک مو فرفری سیه چرده‌ای را می‌دیدم که هنگام فرار، پای چپش تیر می‌خورد و لنگان لنگان راهش را ادامه می‌دهد. ابراهیم در گوشم زمزمه می‌کند و من بر تکه کاغذی می‌نویسم. می‌نویسم که در میانه‌ی مدیترانه قایقشان چپ کرد و پس از ساعت‌ها دست و پا زدن میان مرگ و زندگی، گارد ساحلی نجاتشان داد. می‌نویسم چگونه به ساحل رسید و به اردوگاه پناهجویان رفت. می‌نویسم ابراهیم پسرکی بود که در اردوگاه بزرگ شد، ازدواج کرد، نویسنده شد؛ و اکنون سرگذشت مهاجرتش را با چشمانی خیس زمزمه می‌کند و بر تکه کاغذی می‌نویسد، با پایی که لنگ می‌زند و دستانی که بوی خون و دریا می‌دهند.

    .

    .

    .

    «پناهجو»

    حسن علیزاده

    عکس از Muhiyadin Dubat؛ برداشت شده از www.unhcr.org

  • ۴ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    عزرائیل

     

    «میگن اونی که داره غرق می‌شه باورش نمی‌شه که داره غرق می‌شه. شروع می‌کنه دست و پا زدن؛ اون‌قدر که خیلی زود خسته می‌شه. آروم آروم میره پایین؛ ولی ته دلش هنوز منتظر دستیه که از بالا بیادو کمکش کنه؛ بکشدش بالا، تا نفس بکشه، تا دوباره زندگی کنه ...»

    !این‌ها را با خوشحالی وقتی می‌گفت که دست خیسش در دست عزرائیل بود

    .

    .

    .

    «عزرائیل»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه هنری

    Andrew Burman, British, b.1966

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • سه شنبه ۲ بهمن ۹۷

    آرزو

    «شغلی پر درآمد و عالی که با شرایط روحی و روانی من هماهنگ باشد، یک ماشین عالی برند BMW 2018 مشکی متالیک، حساب بانکی پُرپول ...»

    این‌ها بخشی از آرزوهایی بود که یک سارق در دفترچه‌ی یادداشت‌هایش نوشته بود!

    .

    .

    .

    «آرزو»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه‌ی 

    Aline Smithson

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    بی‌خیالی

    :در مقدمه‌اش نوشته بود

    «این داستانْ دروغ است؛ اگر باور نداری کتاب را ببند و سرجایش بگذار»

    .پسرک باور نداشت، کتاب را بست و سرجایش در قفسه‌ی کتابخانه گذاشت و دیگر هم سراغش نرفت

    .

    .

    .

    «بی‌خیالی»

    حسن علیزاده

    عکس از مجموعه‌ی

    Arno Rafael  Minkkinen, Finnish American 1945

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • دوشنبه ۱ بهمن ۹۷

    ناگازاکی

    زمین بازی بیرون شهر در یک روز نه‌چندان گرم تابستان. مردی حدوداً سی ساله با کلاه، کت کتان و ساعت مچی که احتمالاً ۱۱ را نشان می‌دهد، با نگاهی بی‌روح در چشمانش، کودکی را بر روی تاب هل می‌دهد. کمی آن سوتر دوقلوهایی به دنبال یکدیگر می‌دوند. مادرشان با سبدی در دست کناری ایستاده و چشمان بی‌قرارش را به دوردست‌ها دوخته؛

    آن‌جا که دود سفید قارچی شکل عظیمی، بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود.

    پنج شنبه نهم اوت 1945

    .

    .

    .

    «ناگازاکی»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در ۲۸ دی 1397

    عکس برداشت شده از سایت artnet.com

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • شنبه ۲۹ دی ۹۷

    تنهایی

    تلویزیون همیشه در خانه‌اش روشن است؛ ولی بیشتر اوقات میلی به تماشایش ندارد. همین‌که برنامه‌ی جالبی شروع می‌شود با هیجان می‌گوید: «فریده اینو ببین»

    سر می‌چرخاند. کسی نیست. لبخند همسرش در قاب عکس کنار کاناپه تنهاترش می‌کند.

    .

    .

    .

    «تنهایی»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در 12 مهر 1397

    تصویر elisabeth allan از مجموعه هنری bull clarence sinclair 1934 

  • ۲ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • جمعه ۱۳ مهر ۹۷

    درختان زیتون

    شب بود، تاریک‌ترین ساعت شب. هرکداممان به دلیلی از خانه و کاشانه‌ی خود بار سفر بسته بودیم. خوب یادم نیست 11 بود یا 12 که به مرز رسیدیم، لحظه‌ای ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم، جز تاریکی هیچ نبود، و البته زوزه‌ی خسته‌ی بادی که وحشت‌زده از میان جنگل خودش را به مرز می‌رسانید. مرد راهنما گفت: «کمی درنگ کنید.» هرگز نفهمیدم چرا. ایستادیم، ناخودآگاه چشمانمان را هم بستیم، از خستگی بود یا بی‌خوابی، نمی‌دانم. هرچه بود کمی بعد سپیدی برف را روی درختان زیتونی که با موسیقی باد به رقص درمی‌آمدند دیدیم، جای پاهایمان را دیدیم که گاه نزدیک به هم و گاه بافاصله روی برف‌ها خودنمایی می‌کرد، پشت سرمان خاطراتمان را دیدیم، پدران و مادرانمان، تقلاها و مبارزه‌هایمان را. همه گریستیم ...

    برخی از مرز رد شدند، برخی هم مثل من نتوانستند، ماندند و دل به نجوای باد لابه‌لای همان درختان زیتون دادند.

    ...

    درختان زیتون

    حسن علیزاده، نوشته شده در 15 خرداد 1397

    الهام گرفته از متن «عتیق رحیمی» در کمره و کابل

    عکس برگرفته از سایت: https://www.pataka.org.nz/

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷

    پاریس، بدون بازگشت

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    پله‌ها را باعجله دوتایکی کردم تا به آن اتاق برسم، در باز شد، نگاه خیره‌ی صادق مثل همیشه به هیچ بود، راست یا دروغ داستان چه فرقی می‌کند، می‌گفت: «خسته هستم» نگاهش کردم، نگاهم کرد، گفتم بالاخره کار خودت را کردی؟ جوابی نداد، هنوز هم باورم نمی‌شود، سرتاپای جنازه را برانداز می‌کنم، انگار با من حرف میزند؛ مثل همین دیروز که از درون آینه به من خیره شده بود، به خودم، قبل از اینکه پنجره‌ها را ببندم، شیر گاز را بازکنم و روی همین تخت بخوابم، می‌گفت:

    «­­شاید باور کنی شاید هم نه، این داستان دروغ نیست، من خودم را کشتم»

    .

    .

    .

    «پاریس، بدون بازگشت»

    حسن علیزاده

    نوشته شده در اول اسفند 1396

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • حسن علیزاده
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷