«دستام بوی ملیحه رو میده، نمی‌خوام بشورم عطرش بره» بغض گلوی ملیحه رو گرفته بود، ادامه داد: «اینو یه شب که باهم بحثمون شده بود بهم گفت، پشت تلفن می‌گفت: «تو هیچی نمیدونی، نمیدونی وقتایی که از هم جدا میشیم تا مدت‌ها نگات می‌کنم، نمیدونی که تو رو بخاطر تنهاییام نخواستم، تو رو واسه خودت واسه تموم خنده‌هات خواستم، هیچ‌وقت نفهمیدی که چه سنگینی‌ای رو دلم بود، که ای کاش رو شونه‌هام بود ...» وای ازین ناراحتم که نشناختمش، ازین ناراحتم که دیر شناختمش» بغض اَمونشو بریده بود، همیشه پیشم راحت بود، خودش میشد، یه دختر شیطون و یخورده هم بی ملاحظه. بهش گفتم: «بااینکه سه سال هم‌خونه‌ایش بودمو می‌شناختمش که چقدر وسواس داره اما هیچ‌وقت خودش بهم نگفت چرا روزایی که با تو قرار داشت، وقتی برمی‌گشت خونه دستاشو نمی‌شست» سرشو رو شونه‌هام گذاشت، اشک‌هاش آروم آروم سُر می‌خوردن رو پوست شیری رنگ صورتش که تو هوای سرد پاییزی شهوت‌انگیزتر شده بود، زیاد اهل آرایش نبود، از همینش خوشم میومد، یه جورایی انگار خودش می‌دونست خوشگله، خب منم واسش کم نمی‌ذاشتم، منظورم محبت کردنه. بهش گفتم: «گشنت نیست؟» گفت «نه اشتها ندارم»، پارک ساعی زیادی خلوت بود، پرنده پر نمی‌زد، ملیحه بهم تکیه داده بود، بهش گفتم: «فکر میکنی کارمون اشتباه بود؟» چیزی نگفت، بعد از چند لحظه سکوت انگار چیزی به ذهنش رسیده باشه یهو کمر راست کرد بهم زل زد: «باهام ازدواج میکنی؟»