Parc-du-Cinquantenaire-snow

نگاهم رفت دنبالِ جای پای قدم‌هاش رو برف. می‌ترسیدم سرمو بیارم بالاتر تا خودشو ببینم. نه، از من بر نمیومد، سریع چشامو بستم، دستامو جمع کردم توی هم، صداشو شنیدم که گفت: «بستی؟ گول نزنی؟» گفتم: «آره بستم» گفت: «خب پس بگو ببینم این چندتاست؟» گفتم: «ممممم ... پنج تا؟» گفت: «حالا یه آرزو کن.» همون لحظه بادِ سردی صورتمو تیغ کشیدو رفت، آخ نگفتم، یقه‌ی پالتومو داد بالاتر، شال گردنشو دو دور چرخوند دورِ گردنم، مثل همیشه که این کارو می‌کرد. چشام هنوز بسته بود، دستام تو دستش، گفت: «زود باش آرزو کن» سرم سنگین شده بود، یه نمه اومده بود پایین‌تر، اِنگار که دارم دستامونو نگاه می‌کنم، با انگشت اِشارش زیر چونمو گرفت آروم صورتمو داد بالا، مثلِ همیشه. «آخه مگه نمی‌دونه آرزوم چیه؟ واقعن چرا؟ چرا باید این کارو باهام بکنی؟ مگه نمی‌دونی چرا الآن اینجام؟ نه جای دیگه، نه هیچ جای دیگه، همین الآن، دقیقن همین حالا، اینجام، پیشِ تو، مگه نمی‌دونی هر لحظه آرزوم چی بوده؟ چرا، می‌دونی تو، می‌دونی» دستامو تو دستاش فشار داد، گفت: «خب آرزو کردی؟» گفتم آره ولی دروغ گفتم، اون لحظه هیچ آرزویی نکردم، چی باید می‌خواستم، تو پیشم بودی، دستام تو دستات، بوی تنت نزدیک‌تر از رگِ گردن بهم، مگه خودت چند لحظه پیش صورتمو نکشیدی بالا تا ببینمت، چشام بسته بود ولی می‌دیدمت، حست می‌کردم، لمست می‌کردم. گفت: «حالا بگو کدوم چشمت؟» سقفِ دنیا آوار شد رو سرم، چی شده حسن؟ چرا باهام این‌کارو می‌کنی؟ مگه چی شده که با هم بودنمونو به یه تار مو گره زدی؟ به یه مژه‌ی افتاده از چشم؟ دنیا دورِ سرم چرخید، سرمو آوردم پایین، چشام هنوز بسته بود، اِنگار زمین و زمان در سکوت تماشامون می‌کردن، هنوز دستام تو دستش بود، خم شد طرفم، سرشو آورد پایین، نگام کرد، نفسش صورتمو نفس می‌کشید، اومد نزدیک‌تر، خیلی نزدیک‌تر، خیلی بیشتر از رگِ گردن بهم.

.

.

.

یادمه بعد از چند لحظه هنوز لبام داغ بود، با اینکه سوزِ سرما سرِ جاش بود ولی گرم بودم، خیلی گرم، هنوز دستم تو دستش، هنوز شالش دورِ گردنم، صدای قِرچ قِرچ راه رفتنمون رو برف شده بود موسیقی زندگیم، برگشتمو نیمکتِ آرزوهامو دوباره نگاه کردم، همین‌طور جاپای قدم‌هامونو رو برف، اما نمی‌دونم چرا فقط جا پای قدم‌های یه نفر بود؟ فقط یه نفر...

 

«آخرین بوسه»

حسن علیزاده

نوشته شده در ظهر دوازدهم آذر 94