دیگر راهِ فراری نبود، به سرنوشت محتومش لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد، صدای بسته شدن درهای آزادی را یکی پس از دیگری می‌شنید، نفسش سنگین بالا می‌آمد، در کنارش مردی را می‌دید که باهم وارد اتاق شده بودند. در نگاهِ مرد خبری از خشمِ زندانبانان نبود، لبخند گرم و مطمئنی به لب داشت، دیگر همه چیز تمام شده می‌نمود، زن بر تردیدش غلبه کرد، روی از داماد برگرداند و با صدایی امیدوار اعلام کرد:
«با اجازه پدر و مادرم، بله»

«ازدواج»

حسن علیزاده

نوشته شده در سی‌أم آذر 1394