بالای تپه که رسید خورشید لحظاتی پیش از پشت خانه‌های روستای زادگاهش، طلوع کرده بود. خواست به همسرش اریحا و فرزندانش، الیاس، بنیامین و بنیا بگوید که رسیدیم، تمام شد، همه‌چیز تمام شد، ترس‌هایمان، ناامنی‌ها، شکارچی‌های یهود، همه‌چیز، ولی وقتی برگشت خانواده‌اش را در میان باتلاقی دید که دست‌وپا می‌زدند، فریاد می‌کشیدند ولی صدایی از دهانشان بیرون نمی‌آمد. خواست کمکشان کند، پاهایش تکان نمی‌خورد، خودش هم آرام‌آرام در همان باتلاق فرومی‌رفت. توان فریاد کشیدن نداشت، هرچه بیشتر دست‌وپا می‌زد بیشتر در زمین فرومی‌رفت.

صدایی از پشت سرش شنید، دستی برای کمک به طرفش دراز شده بود

-  «بیدار شو رفیق، هی هادان، بیدار شو، تازه شب اولت تو آشویتسه ...»

...

«اولین شب در آشویتس»

حسن علیزاده

نوشته شده در 12 اسفند 95

عکس از مجموعه هنری Irving Penn