-         مطمئنی نمیخوای مثل بقیه چشم‌بند ببندی؟

-         آره، حرفشم نزن

-         باشه، هرطور راحتی

جوخه‌ی آتش به‌خط، آماده برای آتش ... گوش به فرمان من ... آتش

افسرِ جوان بالای سرِ جنازه‌ی نیمه‌جانِ افتاده کنارِ دیوار، ایستاد، هنوز به‌زحمت نفس می‌کشید، کُلت کمری‌أش را درآورد، به چشمانِ بازش خیره شد، نوکِ لوله‌ی کُلت را به سمتِ پیشانی‌اَش نشانه گرفت، صدای تیرهای خلاص یکی پس از دیگری به گوش می‌رسید، لحظه‌ای مکث کرد، به چشمانِ بی‌رمقش خیره شد، دستِ لرزانش توانِ این کار را نداشت، پا چرخاند و رفت سمتِ میدان 24اسفند، خیابان شاهرضا، کوچه سعید، دبیرستان انوشیروان دادگر، کلاس سوم ب، میز دوم، آن طرفِ میز، کنارِ دیوار، حمید کتاب و دفترش را از زیر میز برمی‌داشت، گفت: «چرا دیر کردی مهران؟ ناظم الآن اومد گفت آقای حسنی نمیاد آروم وسایلتونو جمع کنید برید خونه» صدای همهمه‌ی بچه‌ها قاطیِ صدای به‌هم خوردنِ میزونیمکت‌ها آرام از درِ کلاس بیرون رفت و محو شد، قدم‌های ناظم که با خط‌کش چوبی‌اَش کنارِ در ایستاده بود تا مطمئن شود همه از کلاس بیرون رفته‌اند، دور و دورتر شد. حمید ماند و مهران، پوزخندِ بی‌رمقش را روانه‌ی نگاهِ نگرانِ مهران کرد: «بالأخره وقتش رسید؟» دستِ لرزان مهران را با دو دستش محکم گرفت، بلند کرد، انگشت شصتِ مرددش را روی ماشه چسباند، به چشمانِ خیسش خیره شد، مهران گفت: «لعنتی، چرا نذاشتی چشم بندتو ببندن؟»

صدای خسته‌ی حمید از لای لب‌های خونین و خاک‌آلودش به‌زحمت به گوش می‌رسید: «مهران نریم خونه، خیلی زوده ...»

و صدای آخرین تیرِ خلاص، سکوتِ کثیفِ معطل‌مانده‌ی فضا را شکافت.

.

.

.

«تیر خلاص»

حسن علیزاده

نوشته شده در دوم بهمن 94

به یاد فرهاد مهراد و برای تمام آزادی‌خواهان