اولین بار فقط ده سالم بود که خواب دیدم حامله شده‌ام، برای مادرِ خدابیامرزم که تعریف کردم فقط خندید. بار دوم، شبِ بعدِ عروسی بود، این بار یکی مژده‌ی پسر کاکل‌زری را هم می‌داد، خواب را برای همسرم که تعریف کردم، فقط خندید. بار آخر همین دیشب بود؛ خواب دیدم پسر فارغ شده‌ام تا اینکه پرستار بخش بیدارم کرد و گفت:
«مشتلق بدین، خانومتون یه پسر کاکل‌زری زائید.»
...
«حاملگی»
حسن علیزاده

نوشته شده در 15 اسفند 95