برای دقایقی دست از کار کشید و دستش را آرام بر سینه‌اش می‌زد. بغض گلویش را می‌فشرد، گرسنگی نیم‌روزه از یادش رفته بود و تنها نگاه معصومش را به دسته‌ی عزاداری دوخته بود که بی‌تفاوت از مقابلش می‌گذشت.

امشب هم به رسم سالیان گذشته، دسته عزاداری علی اصغر(ع)، همراه با سروصدای طبل و سنج و ناله و زاری زنانی که همچون توده‌ای سیاه به دنبالش در حرکت بودند، از خیابان گذشت.

صدای زمخت مرثیه خوان که مرثیه علی اصغر را با سوز و گداز خاصی هم می‌خواند، دور و دورتر و سپس محو شد.

و باز سکوت سنگین شب ماند و سوز سرمای نسیمی که آرام از کنار جعبه‌ی کهنه‌ی پسرک می‌گذشت و صورت کرخت شده از سرمایش را می‌بوسید.

و باز علی اصغر ماند و دستان سیاه واکسی‌اش که هنوز بر سینه می‌زد.

...

«عزادار»

حسن علیزاده

از مجموعه داستان کوتاه «لیوان خالی»