اندکی جابجا شد تا نورِ چراغِ پارک به کاغدِ کهنه‌ای که بارها و بارها خوانده و تا شده، رمقی تازه دهد، کلمه‌به‌کلمه‌اش را از بَر بود، پتوی نرمی که امروز از دیوار مهربانی آن سوی خیابان نصیبش شده بود را به دورِ خود پیچید، انحنای نیمکتِ سنگی و سردِ پارک با دردِ کمرِ پیرمرد آشنا بود، کاغذِ لرزان را میان دو دست نگه داشت «پدر، متأسفم، دیشب باز با فرهاد سرِ زندگیت اینجا با ما و بچه‌ها دعوا شد، می‌گفت باید فکرِ آینده و زندگی خودمون باشیم، فکر تربیت بچه‌ها، تو هیچ‌وقت از اعتیاد پاک نمیشی پدر، لطفن وقتی برگشتیم خونه، نباش ...» با مداد ویرگولی جلوی کلمه‌ی «برگشتیم» نوشت و ویرگولِ بعدی را خط زد، کاغذ را برگرداند و با همان دستِ لرزان و کرخت شده از سرما نوشت: «شصت و سه روزِ پاک، هنوز زندگی»

...

«هنوز زندگی»، حسن علیزاده، نوشته شده در 5 دی 1394