از سرگذشتش که می‌گفت اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت در کشورش جنگ بود، آوارگی و مرگ بود. می‌گفت با پای پیاده راهی بیابان شده و اینکه مزدورانِ لب مرز با مبلغی ناچیز به گروه‌های جنایتکار تحویلش دادند. ابراهیم تعریف می‌کرد و من در تمام آن لحظات، پسرک دوازده‌ساله‌ای را تصور می‌کردم که چگونه به اتاقکی کثیف و دم‌کرده پرتش کردند، کتکش زدند و تحقیرش کردند. پسرک مو فرفری سیه چرده‌ای را می‌دیدم که هنگام فرار، پای چپش تیر می‌خورد و لنگان لنگان راهش را ادامه می‌دهد. ابراهیم در گوشم زمزمه می‌کند و من بر تکه کاغذی می‌نویسم. می‌نویسم که در میانه‌ی مدیترانه قایقشان چپ کرد و پس از ساعت‌ها دست و پا زدن میان مرگ و زندگی، گارد ساحلی نجاتشان داد. می‌نویسم چگونه به ساحل رسید و به اردوگاه پناهجویان رفت. می‌نویسم ابراهیم پسرکی بود که در اردوگاه بزرگ شد، ازدواج کرد، نویسنده شد؛ و اکنون سرگذشت مهاجرتش را با چشمانی خیس زمزمه می‌کند و بر تکه کاغذی می‌نویسد، با پایی که لنگ می‌زند و دستانی که بوی خون و دریا می‌دهند.

.

.

.

«پناهجو»

حسن علیزاده

عکس از Muhiyadin Dubat؛ برداشت شده از www.unhcr.org