«اول اینکه رضایتم به ازدواج از روی اجبار خانواده بود؛ ولی خب بعد، از تو خوشم آمد!

دوم اینکه فرزندمان از تو نیست، البته مایل نیستم بیشتر این مسئله را باز کنم!

و سوم اینکه هنوز هم به‌مانند اولین باری که دیدمت عاشقت هستم.

خب، حالا بگو کدام راست است و کدام دروغ؟»

مرد فکر می‌کرد به تمام ریزه‌کاری‌های بازی همسرش آشناست، دستی بر ریش کم‌پشتش که به سفیدی گراییده بود کشید، پوزخندی زد و همین‌طور که از پشت میز ناهارخوری برمی‌خاست تا برای خودشان چای بریزد با اطمینان خاطری مثال‌زدنی گفت: «اولی و دومی دروغ، سومی راست»

لیوانِ چای داشت لبریز می‌شد که از پشتِ سر، صدای توأم با شیطنت همسرش آمد:

«بازهم باختی ...»

.

.

.

«دوتا دروغ، یکی راست»

حسن علیزاده

نوشته شده در 28 بهمن 1396

عکس از مجموعه هنری Bruce Davidson