شیــــل

نگاهی به دنیای سیاست، فرهنگ و ادبیات

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مهاجرت» ثبت شده است

پناهجو

از سرگذشتش که می‌گفت اشک در چشمانش حلقه می‌زد. می‌گفت در کشورش جنگ بود، آوارگی و مرگ بود. می‌گفت با پای پیاده راهی بیابان شده و اینکه مزدورانِ لب مرز با مبلغی ناچیز به گروه‌های جنایتکار تحویلش دادند. ابراهیم تعریف می‌کرد و من در تمام آن لحظات، پسرک دوازده‌ساله‌ای را تصور می‌کردم که چگونه به اتاقکی کثیف و دم‌کرده پرتش کردند، کتکش زدند و تحقیرش کردند. پسرک مو فرفری سیه چرده‌ای را می‌دیدم که هنگام فرار، پای چپش تیر می‌خورد و لنگان لنگان راهش را ادامه می‌دهد. ابراهیم در گوشم زمزمه می‌کند و من بر تکه کاغذی می‌نویسم. می‌نویسم که در میانه‌ی مدیترانه قایقشان چپ کرد و پس از ساعت‌ها دست و پا زدن میان مرگ و زندگی، گارد ساحلی نجاتشان داد. می‌نویسم چگونه به ساحل رسید و به اردوگاه پناهجویان رفت. می‌نویسم ابراهیم پسرکی بود که در اردوگاه بزرگ شد، ازدواج کرد، نویسنده شد؛ و اکنون سرگذشت مهاجرتش را با چشمانی خیس زمزمه می‌کند و بر تکه کاغذی می‌نویسد، با پایی که لنگ می‌زند و دستانی که بوی خون و دریا می‌دهند.

.

.

.

«پناهجو»

حسن علیزاده

عکس از Muhiyadin Dubat؛ برداشت شده از www.unhcr.org

  • ۳ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۲۵ بهمن ۹۷

    درختان زیتون

    شب بود، تاریک‌ترین ساعت شب. هرکداممان به دلیلی از خانه و کاشانه‌ی خود بار سفر بسته بودیم. خوب یادم نیست 11 بود یا 12 که به مرز رسیدیم، لحظه‌ای ایستادیم و به پشت سرمان نگاه کردیم، جز تاریکی هیچ نبود، و البته زوزه‌ی خسته‌ی بادی که وحشت‌زده از میان جنگل خودش را به مرز می‌رسانید. مرد راهنما گفت: «کمی درنگ کنید.» هرگز نفهمیدم چرا. ایستادیم، ناخودآگاه چشمانمان را هم بستیم، از خستگی بود یا بی‌خوابی، نمی‌دانم. هرچه بود کمی بعد سپیدی برف را روی درختان زیتونی که با موسیقی باد به رقص درمی‌آمدند دیدیم، جای پاهایمان را دیدیم که گاه نزدیک به هم و گاه بافاصله روی برف‌ها خودنمایی می‌کرد، پشت سرمان خاطراتمان را دیدیم، پدران و مادرانمان، تقلاها و مبارزه‌هایمان را. همه گریستیم ...

    برخی از مرز رد شدند، برخی هم مثل من نتوانستند، ماندند و دل به نجوای باد لابه‌لای همان درختان زیتون دادند.

    ...

    درختان زیتون

    حسن علیزاده، نوشته شده در 15 خرداد 1397

    الهام گرفته از متن «عتیق رحیمی» در کمره و کابل

    عکس برگرفته از سایت: https://www.pataka.org.nz/

  • ۱ پسنديدم
  • ۰ نظر
    • پنجشنبه ۷ تیر ۹۷